تبليغاتX
بی بی مهتاب

بی بی مهتاب

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی

خسته ...

خاک می شوم و از من

جز یادی

از خواستن با هم بودنی نمی ماند ...

*******************************************

بدجوری داره از آسمون برامون میباره ! امروز چاقو از دست مامانم در رفت و خورد به پاش و بدجوری تیکه پاره اش کرد ... امروز همه اش با مامانم بودم ، البته کلی التماس کردم تا خانوم افتخار داد بریم دکتر ... هستی هم که تب داره و خارش ، طفلی بچه ام یهو نصف شد ، تمام امروز رو دست تنهای دست تنها بودم با یه بچه ی مریض بهونه گیر و یه مامان پا درب و داغون دکتر نیا ! و البته یه ای چلاق و یه کمر در حال ترک خوردن !

نمی دونم چرا ازم انتظار دارید حوصله داشته باشم و فکرم کار کنه و پست درست و حسابی بزنم ؟!خسته ام ...

 

پ.ن : بر و بچه های کمپین قانون بدون سنگسار دست مریزاد که امروز جدن کولاک کردید با حکم لغو دو تا سنگسار تاکستان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:18  توسط مهتاب  | 

اصلن اعصاب مصاب پست حسابی زدن ندارم ! یکی یدونه ام آبله مرغون گرفته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:43  توسط مهتاب  | 

 

زلزله !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:3  توسط مهتاب  | 

 

این دخترها

همه ی نوه های دختر پدر و مادرم !

این ۳ تا دختر رو که میبینید اگر باهم بیافتن پدر ننه باباهاشونو اساسی در میارن ! نه که بد باشن ها ! نه ! گلن گل ! ولی خوب با گل بودنشون ماها رو از زندگی ساقط می کنن اونی که از بقیه بزرگتره  دختر کوچیکترین بچه ی خانواده یعنی منه . هستیه دیگه بابا

 

پ.ن : نمی دونم از کجای پست قبلیه من همتون به این نتیجه رسیدید که من از سوسک میترسم و ببینمش جیغ میزنم ؟ اوه ! تازه روانشناسیمم کردید ! اگر جدن از پست قبلیه من به این نتیجه رسیدید که من از سوسک می ترسم باید بگم خیلی ضایعید  ( اوه ! چه به همشونم بر خورد !  ) من گفتم می ترسم ؟ خدایی ؟ از چیش بترسم اصلن ؟! من از خداوند دلیل خلقتشو پرسیدم نه به خاطر اینکه من از سوسک می ترسم به خاطر اینکه به دلیل مشاهده ۲ بار سوسک در توالت منزل ( تنها و تنها دو بار در طول ۴ سال عمر دختر عزیزم ) ایشون دیگه مستقلن دستشویی نمیرن !

دیدید چقدر دلیل من با نگاه شما فرق می کرد ؟

 

 پی نوشت پس از ارسال :  " همه ی نوه های دختر پدر و مادرم " معنیش نمیشه " همه ی نوه های دختریه پدر و مادرم " . فکر می کردم وبلاگستانیها کمی دقت دارند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 2:32  توسط مهتاب  | 

امروز ییهو ! تصمیم گرفتم چیدمان اتاق هستی رو عوض کنم و از اونجایی که من و هستی تنها بودیم جابجایی وسایل با من بود و تشویق با هستی . وقتی داشتم کمدش رو از اینور اتاق به اونور اتاق می بردم وایساده بود رو جارو برقی و دست میزد : " آفرین مامان آفرین مامان "

البته قهرمان بازیهای من به همینجا ختم نشد و جای تختش رو هم عوض کردم و وقتی تختش رو هوا بود نرده ی کشوییش در رفت و ...

- آخخخخخخخخخخخخخخخخخ پام

- چی شد مامان ؟

- نرده ی تخت افتاد رو پام

- بیا بوسش کنم خوب شه

نذاشتم که پامو ببوسه ولی لپمو بوسید جون تازه گرفتم

مخلص کلوم اینکه الان یک عدد مهتاب اینجا نشسته که پاش چلاقه و کمرش در حال ترک خوردن

 

پ.ن : خدایا این سوسک رو چرا خلق کردی ؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط مهتاب  | 

فکر نمی کنم هیچ وقت بیشتر از امروز لذت برده باشم . لذت بغل کردن دخترم بعد از یه هفته رو ، غیره ممکنه بتونم با کلمه ها بیان کنم . ولی به زبان کلمات میشه داشتم براش پرپر میزدم ...

مادر و کودک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:54  توسط مهتاب  | 

چند هفته است که پنج شنبه شبها شبکه ی دو مهمانمان می کند به گذری در شاهنامه با " چهل سرباز " . گشتی در وبلاگستان زدم و دیدم هر که هر چه نوشته به به و چه چه بوده و احساس خوشایند از دیدن رستم در تلویزیون ایران .

ولی براستی ما اینقدر سطحی نگریم ؟ و نفهمیدیم " چهل سرباز " هدفی دارد جز آشنا کردن مردم با شاهنامه ؟!

 

سریال به چهار عصر تقسیم شده :

۱- عصر اساطیر ( داستان رستم و اسفندیار )

۲- عصر صدر اسلام

۳- عصر فردوسی

۴- عصر حاضر

تنها قسمتی از این سریال که به اصل شاهنامه پرداخته همان قسمت اول است . داستان رستم و اسفندیار .

کداممان فکر کردیم که چرا این داستان ؟ شاید هم فکر کرده ایم و خود را فریب داده ایم ؟ در شاهنامه داستانهایی به مراتب پندآموزتر و مهیج تری هم هست پس چرا این یکی ؟!

من بهتان می گویم . این داستان نهایت همان چیزیست که حکومت می خواهد : " بردن آبروی ایران باستان " .

"گشتاسب" پادشاه ایران است . فخر ایران زمین . ولی آنچنان به تاج و تختش وابسته است که پسر بزرگش را با علم به بازنده بودنش و مرگش ، به جنگ با رستم می فرستد .

"اسفندیار " شهریار ایران است ، وارث تاج و تخت ، قهرمان عدالت گستر آیین زرتشت ، ولی برای رسیدن به تاج و تخت پدر عجله دارد آنقدر که حاضر است ادب و احترام به کهنه سرباز ایران را زیر پا بگذارد . می آید که به بند کشدش و کشان کشان به پابوس گشتاسب بردش .

و رستم !                  

پهلوان ایران زمین ، قهرمان جاودانه ، اسطوره ی همه زمانهای ایران ، ننگ کشتن شهریار ایران را می پذیرد که زنده بماند و از آن هم بدتر زورش نمی رسد و تقلب می کند !

این همه رذالت ؟ این همه پستی در کدام یک از داستانهای شاهنامه جز همین به ایرانیان نسبت داده شده ؟ چرا رستم به جنگ دیو سپید نرفته ؟ چرا آتش سیاوش گلستان نشده ؟ چرا کاوه دادگستری نمی کند ؟ چرا داستان منتخب ، داستان ضعفهای قهرمانان ماست ؟ چرا ؟ بعله ! قهرمانها هم ضعفهایی داشته اند و خطاهایی کرده اند ولی رسم معرفی رستم این است ؟ از آن همه بزرگی و یال و کوپال رستم ، از فریاد رسی هایش ، فقط ضعف پیریش به چشم سازندگان سریال آمد ؟ از اسفندیار همین بس که به دنبال تخت پادشاهی بود ؟ جنگآوری هایش ، مرز گستریهایش ، خداباوریهایش ، عدالت شمشیرش ؟ پس اینها چه شد ؟ زال در همه ی داستانها به پسرش درس نامردی میداد و حفظ جان به هر قیمتی ؟

به نظر شما راهی بهتر از این برای به گند کشیدن ایران باستان و قهرمانانش وجود داشت ؟ با استناد به خود شاهنامه به همه ی باورهای مردم لگدی می زنند و خلاص .

*

از آن هم جالبتر اسامی مشاورین سریال است . در تیتراژ پایانی سریال ۷-۸ اسم به عنوان مشاور آورده میشود که جز ۲ تای آنها که دکترند ( و نخواهید که بدانم دکتر چی ) بقیه همه حجت الاسلام هستند !

شاید من بدبینم ، شاید انتخاب این داستان تصادفی بوده ، شاید تمام حجت الاسلام ها کارشناس شاهنامه اند و فردوسی شناس ، شاید ...

شاید اینقدر سرمان کلاه رفته که من مدام در فکر این که کی و چه کسی قصد بازی دادمان را دارد ولی یک چیز را خوب می دانم ، ترجیح میدهم دخترم رستم را نشناسد تا اینکه اورا پیرمردی ببیند که حاضر  پست باشد ولی نمیرد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:40  توسط مهتاب  | 

 

خیلی خسته تر از اونم که بشینم و پست جدید بنویسم پس امشب از شر خوندن نوشته های من راحتید ولی در عوض براتون ۲ تا لینک میذارم .

22 خرداد روز همبستگی زنان ایران است ( برنامه جنبش در سالگرد ۲۲ خرداد )

فلش - کمپین ۱ میلیون امضا  ( معرفی کمپین ۱ میلیون امضا )

 

متاسفانه نمی تونم برای دوستان بلاگ اسپاتی کامنت بذارم . امیدوارم من رو ببخشن . من به وبلاگهاشون سر میزنم ولی متاسفانه نمی تونم نظر بدم . بعضی از دوستان میگن گوگل داره بهمون حال میده ! ولی فکر نکنم ایراد از گوگل باشه . چون من برای یه بلاگ اسپاتی می تونم کامنت بذارم ! ( راستی امیر جان بازم تولدت مبارک )

خلاصه اینکه بگردید ببینید مشکل از کجاست ما رو هم در جریان بگذارید ! اینجوری نمیشه که !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:53  توسط مهتاب  | 

 

بیشتر از سه ساله مشتریه پر و پا قرص سریال پرستاران هستم . دونه دونه ی شخصیتهای سریال رو دوست دارم . می تونم خودم رو جای تک تکشون فرض کنم و حسشون کنم . می تونم غم یا شادیشون رو احساس کنم و می تونم از پرسنل بخش ۱۷ بیمارستان آل سینت سیدنی باشم ...

امشب قسمت ۲۲۰ ام این سریال رو هم دیدم ، هرچند که این وسط مسطها کلی قسمت هاپولی شد توسط قیچی های تیز سانسور ولی از محبوبیت سریال کم نشد .

خیایلم راحته که اگر تلویزین ما خریدن ادامه سریال رو متوقف نکنه یه چند ساله دیگه هم می تونم ازش لذت ببرم . ما سریه شیشم هستیم و مردم استرالیا سریه ده رو می بینن.

۸ سال استرالیاییها هر سه شنبه ساعت ۹ شب سریال All Saints رو از شبکه ی ۷ میبینن و فکر می کنم خدا بخواد منم بتونم چند سال دیگه سریال مورد علاقه ام رو سه شنبه شبها ساعت ۱۰ از شبکه ی ۱ ببینم .

دلم برای میچ استیونس دکتر عمومی ای که نمی تونستی دوستش نداشته باشی تنگ میشه ...

پرستاران

پرستاران

پرستاران

 پرستاران

این قسمت رو یادتون میاد ؟ ما فقط کله دیدیم !

پ.ن ۱: امشب می خواستم از چیزه دیگه حرف بزنم ولی مرگ میچ استیونس دکتر عمومی دوستداشتنی بخش ۱۷ نظرم رو عوض کرد . باید از این گروه تشکر می کردم بابت خلق این سریال .

پ.ن ۲ : مشکل بلاگ اسپات من حل نشده . جز امیر برای هیچ بلاگ اسپاتی نمی تونم کامنت بذارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:28  توسط مهتاب  | 

 

 درنوشتار زیر سعی شده است که یک سایت مفید را معرفی گردد.در صورت هرگونه اشکال در معرفی و احیانا ذکر مطلبی به صورت نادرست ، لطف نموده و مورد را یادآوری نمایید.
بلاگ رولینگ چیست؟
شاید در بسیاری از وبلاگها لیست"پیوند" و یا "دوستان" را دیده باشید که به روز شدن وبلاگها بطور خودکار را اعلام می کند.این قابلیت بوسیله ی سایتی با عنوان بلاگ رولینگ blogrolling بصورت رایگان و همچنین نوع مجهز تر آن در قبال چند دلار فراهم شده است.
الف|روش ساخت:
ابتدا به سایت بلاگ رولینگ مراجعه می کنیم.در زیر عنوان Navigation انتخاب شناسه(Create Account) را کلیک می نماییم.

ساختن اکانت

در صفحه بعدی محلی برای وارد کردن ایمیل تحت عنوان E-mail Address وجود دارد. در این سایت از ایمیل به جای شناسه ی کاربری استفاده می شود که بعدا قابل تغییر است.در قسمتهای بعدی دوبار متناوب کلمه ی رمز (پسورد) را وارد نمایید و کلید Register me را فشار دهید.

ثبت نام

حالا با چک کردن ایمیل خود و باز کردن پیام الکترونیکی فرستاده شده و کلیک کردن بر روی لینک فعال سازی شناسه ، بلاگ رولینگتان را فعال کنید. لازم به ذکر است شناسه ی کاربری و رمز ورود شما در ایمیل مذکور برایتان فرستاده می شود همچنین با کلیک بر روی لینک فعال سازی ایمیل یاد شده به صورت خودکار وارد برنامه خواهید شد.اگر این اتفاق رخ نداد می توانید با کلیک بر روی عنوان Login و وارد کردن شناسه و رمز خود وارد سایت شوید.

ورود به سایت

در ابتدابی ورود به بلاگ رولینگ نیاز به معرفی سایت شخص خود که برای آن بلاگ رولینگ را ساخته اید ، دارید. برای این کار ابتدا در صفحه MISSION CONTROL روی لینک click here کلیک کنید.(شکل زیر)

در مرحله ی بعدی مطابق شکل عنوان رول Roll name و همچنین آدرس صفحه ی شخصیتان URL را وارد نمایید.توجه داشته باشید امکان تغییر آدرس برای شما همیشه وجود دارد.حالا روی Create a new BlogRoll فشار دهید( مطابق شکل).

ساختن بلاگرول جدید

پس از آن به بخش MISSION CONTROL باز می گردیم که این بار جدولی با عنوان انتخابی ما وجود دارد که شامل بخشهای مختلف است.در مراحل بعدی که پس از وارد کردن شناسه ی کاربری و رمز وارد  صفحه اصلی شدیم برای رسیدن به این جدول گزینه ی Home را باید انتخاب نماییم.(شکل زیر)

خانه

قسمتهای مختلف این جدول شامل Preferences که تنظیمات را در آن انجام میدهیم ، Edit/Delete Links که پس از اضافه نمودن لینک در اینجا می توان آنها را حذف یا عنوان و ادرس ان را تصحیح کرد، Add Links در این قسمت می توان پیوندها را به بلاگ رولینگ افزود، Get Code که کد مورد نیاز برای قرار دادن در وبلاگ را به ما می دهد با قرار دادن این کد درهر جای قالب وبلاگ لینک پیوندها در آن بخش ظاهر می شود، سایر قسمتها نیر که کار حذف ، خالی نمودن ، پشتیبانی و غیره را برای بلاگ رولینگ تان انجام می دهد.

ب|طرز اضافه نمودن لینک Add Links:

اضافه کردن لینک جدید

در این بخش اسم و آدرس وبلاگ یا سایت را وارد می کنیم و در بخش  Target از عبارت blank_ استفاده نمایید که این آخری برای اینست که با کلیک کردن بر روی اسم سایتها آنها را در پنجره ی جدیدی باز نماید. شما می توانید با تیک زدن مربع Set as default target این خاصیت را به همه ی وبلاگها تعمیم دهید.
اگر خواستید لینک دیگری را وارد کنید دایره ی کنار add another link و در غیر این صورت members home را تیک بزنید و بر روی Add Link فشار دهید(شکل زیر). 

اضافه کردن لینک جدید

ج|تنظیمات بلاگ رولینگ Preferences:

تنظیمات

با کلیک کردن بر روی Preferences وارد صفحه جدیدی می شوید که بخشهای مهم آن عبارت است از :
ج-۱|ترتیب مرتب کردن لینکها Sorting your links: 
که بهترین گزینهانتخاب Recent است که لسیت پیوندهایتان را به ترتیب آپدیت شدن مرتب می نماید.پس از تنظیم کلید Update my Blogroll Preferences را فشار دهید. (شکل زیر)

مرتب کردن

ج-۲|به روز شده ها Recently Updated : 
که شامل مدت زمانی که می خواهیم پیوندهای به روز شده را نشان دهد که 24 ساعت زمان مناسبی است و همچنین نشانه هایی که دوست داریم قبل و یا بعد -ویا هردو- سمت پیوندهایی که آپدیت می شوند به نمایش در آید.توجه کنید در برخی حالا باید از مبدل فارسی به یونی کد استفاده نمود.حالا می توانید کلید Update my Blogroll Preferences را فشار دهید.

به روز شده ها

ج-۳|طرز نمایش سایت پشتیبانی Credit Link :
با توجه به سلیقه ی خود یکی از موراد را انتخاب کنید.توجه داشته باشید در صورت استفاده از سرویس طلایی بلاگ رولینگ امکان عدم نمایش این قسمت و همچنین تنظیم زمان و چندین امکان دیگر وجود دارد. 

پشتیبانی

 د|گرفتن کد بلاگ رولینگ Get Code:
در قسمت Home بر روی عبارت Get Code کلیک می کنیم.

صفحه ای با عنوان Code Generator نمایان می گردد که کد های مختلف را با توجه به حالات متفاوت ارائه می دهد:RSS،OPML،PHP،JAVASCRIPT یکی از کدها را کپی و در جای مورد نظر در قالبتان قرار دهید.حالا شما یک بلاگ رولینگ دارید.

هـ|سایر گزینه های موجود در توزبار Navigation:
هـ-۱|My Account
: در این قسمت می توانید بجای ایمیل از یک کلمه ی کوتاه تر برای شناسه ی کاربری استفاده کید.همچنین می توانید رمز خود را تغییر دهید.

هـ-۲|Ping Form :

این فرم که صفحه ی آن با عنوان Weblog Update Form نمایش می یابد برای اعلام سریع به روز شدن وبلاگتان در بلاگ رولینگهایی که به شما لینک داده اند کاربرد دارد.توجه داشته باشید فاصله ی بین دو پینگ نمودن نباید کوتاه باشد.مطابق شکل اسم وبلاگ وآدرس انرا وارد نموده و کلید Ping را فشار دهید. در این قسمت نیاز نیست حتما شما عضو بلاگ رولینگ باشید.استفاده ی از صفحه پینگ برای همه ی امکان پذیر است.

هـ-۳|BlogRoll Me:

این صفحه با عنوان Blogroll Me!" link wizard" مشخص شده است .کاربرد آن در آسان نمودن اضافه کردن وبلاگتان به دیگر بلاگ رولینگهاست. در قسمت نخست عنوان وبلاگ-اگر فارسی بود به یونی کد- و در مسطتیل بعدی آدرس ان را وارد کنید و کلید Generate Code را فشار دهید.

پس از آن کدی در اختیارتان قرار می گیرد (شکل زیر)که با قرار دادن در وبلاگ عبارت !Blogroll Me که با دست کاری در کد قابل تغییر به هرعبارت مشابه ی می باشد، به نمایش در می آید.

پس از قرار دادن کد در قالب وبلاگ و مشخص شدن لینکBlogroll Me در صورت کلیک نمودن بر روی آن مشابه عکس زیر پنجره ای باز می گردد که به دارندگان بلاگ رولینگ اجازه می دهد عنوان و آدرس وارد شده شما را به لیست خود به آسان ترین شکل - تنها با وارد کردن شناسه ی کاربری و رمز عبوربلاگ رولینگ خود در پنجره ی مذکور- اضافه نماید.


در صورت بروز هر گونه اشکال می توانید پرسشهای خود را در قسمت نظرات وبلاگ وارد نمایید تا در صورت امکان پاسخگوی شما باشم.لازم به ذکر است در صورت استفاده از این راهنما برای معرفی بلاگ رولینگ حتما لینک این مطلب و عنوان وبلاگ راذکر نمایید.

 

همه ی مطالب بالا کپی شده از وبلاگ سابقه جمهوره بنابراین من اینجا کپیشون کردم که اونایی که دسترسی به فیلتر شکن ندارن هم ببینن . لینک این نوشته ها رو هدیه عزیز برام گذاشته .

شما برای پینگ کردن سایت یا وبلاگ خودتون می تونید از این آدرس استفاده کنید . توی آدرسی که گذاشتم یعنی " لیست وبلاگهای به روز شده " علاوه بر اینکه می تونید پینگ کنید از به روز شدن وبلاگهای دیگه هم با خبر میشید . و البته با پینگ کردنتون به دوستاتون اطلاع میدید که به روزید و مطلب جدید دارید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:7  توسط مهتاب  | 

 

پی نوشت پس از ارسال در اول پست !!!! : بالاخره اجازه یافتیم بیانیه جنبش زنان در مورد سالگرد ۲۲خرداد رو منتشر کنیم ، بیانیه رو در تغییر برای برابری و کانون زنان و میدان و زنستان بخونید .

*********************************************************************

کی گفته من خودشیفته ام ؟!  اصلن اینطور نیست ولی خوب نمی تونم منکر این هم بشم که یه روزی آقای جمشید شیبانی با پیش بینی شخصیت من ترانه ی سیمین بری رو خونده !

نه ! خدایی کدومتون جرات دارید منکرشید ؟!  ضمن اینکه تاکید می کنم من اصلن خود شیفته نیستم  و معتقدم باید حقایق رو پذیرفت ! تواضع بیش از حد هم خوب خیلی خوب نیست

 

سیمین برای گل پیکری آری

از ماه و گل زیباتری آری

همچون پری افسون گری آری

دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من      سرگشته کویت منم نداری خبر از من

هر شب که مه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی               به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه ای اما

در دلبری افسانه ای اما 

اما ز من بیگانه ای اما

آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا ؟      افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها ؟

عاشق کشی شوخی فسونکاری

شیرین لبی اما دلآزاری

با ما سر جور و جفا داری

می سوزم از هجران تو نترسی ز آه من     در خرمن و دامان تو چه باشد گناه من

دارم ز تو نامهربان

شوقی به دل ، شوری به جان

می سوزم از سوز نهان

ز جانم چه می خواهی           نگاهی به من گاهی

یارب برس امشب به فریادم

بستان از آن نامهربان دادم

بیداد او برکنده بنیادم

گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید    تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید

 

سیمین بری رو از اینجا دانلود کنید

 پ.ن : فکر می کنم لیست بلاگرولم درست شده و داره کار می کنه ، لطفن هرکی از قلم افتاده بگه که به لیست اضافه اش کنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:11  توسط مهتاب  | 

 

خوب ! بنده پس از تلاش فراوان تونستم یه بلاهایی سر همون بلاگرول قدیمیم بیارم و به نظر میاد که درست شده ! جز اون قسمت فارسی عجق وجقش ! خوب حالا کدوم جونمردی بود که اصرار داشت کمک کنه ؟  دست بجبون داداش !

الان جدن وقت ندارم لیستو کامل کنم ، بنابراین فعلن پیوندها بمونه تا بنده سر فرصت این کارو بکنم

خلاصه خیلی مخلصیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:56  توسط مهتاب  | 

 

نمیشه ! آقا این بلاگرد هم که پزشک ۷۸ پیشنهاد کرده بود جواب نداد ! شایدم جدن ن بلد نیستم باهاشون کار کنمو اینا قلق دارن !!! الان هم علیرضا پینگ کرده و هم محمد ولی هیچکدوم تو این لیست بالا نیومدن

البته من برای امتحان رفتم خودم وبلاگ علیرضا رو پینگ کردم و البته جواب داد ! نتیجه گرفتم که پینگ بلاگرد به بقیه وصل نمیباشد ! پس بریم سراغ همون بلاگرول در پیت !

البته الان دیدم که هدیه ی گلم یه لینک از وبلاگ وارطان برام گذاشته ! تاببینیم فرجی میشه یا نه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 2:33  توسط مهتاب  | 

 

۱- لینکدونی می خوام برای وبلاگم ، کسی می تونه کمک کنه ؟

۲- فقط می تونم برای وبلاگهایی که از شرکتهای ایرانی سرویس میگیرن ( بلاگفا ، پرشین بلاگ و ... ) کامنت بذارم ، کسی می دونه مشکل کجاست ؟ کلی کامنت به دوستان بلاگ اسپاتی و غیره بدهکارم !

۳- نمی دونم چرا لیست بلاگ رولینگم می لنگه ! کسی هست به خودش سختی بده و برای من یه لیست بلاگرولینگ درسته کنه که پینگ دوستان روش اثر داشته باشه ؟

۴- من همه ی دوستان رو دعوت کردم برای تاثیرگذارترین ها ، اگه اسم چندنفره خاص رو بردم به این دلیل بود که حداقل اینا نتونن از زیرش در برن .

۵- چندروزی جواب دادن به کامنتها دیر شد ، عذر می خوام .

شادی دوستان

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:18  توسط مهتاب  | 

 

از تاثیرگذارترینهایم زیاد نوشتم و به تفکیک . مادرم و دخترم ، خواهرم و پدرم ، استاد نقاشیم . دیگرانی هم مانده اند، برادرم ، همسرم بابک ، دوستان عزیزم بهراد و نازنین و حسین و مانی و سپیده و سارا و ... و انسانهای بسیاری که می دانم تاثیر بسزایی در شکل گیری شخصیت من داشته اند ولی از ذهن فراموش کار من پاک شده اند .

هرچند زحمت آموزش به گردن خواهرم بود ولی بازی و شیطنت در تخصص برادر بود ، قسمت زیادی از نوستالژیها و خاطرات کودکیه من به ۲ رضا محدود می شود ، یکی مسافر کوچولو و دیگری برادرم . در یک جبهه بلاهایی سر خانواده آورده ایم که بیا و ببین . هرچند اختلاف سنی زیادی داریم ولی به شکل خطرناکی با هم متحد می شویم  . نمی توانم منکر تاثیر مستقیم برادرم در ورزش ، شیطنت و ویرانگری بشوم ولی از تمام اینها گذشته برادرم بهترین هدیه دنیا را من داده ، بنیان زندگی ... .

بابک دوستداشتنی ترین آدم دنیاست . تمام اصول زندگی مشترک را به آرامی و صبر به من آموخت ، بزرگوارانه چشم بر اشتباهاتم بست و کودکیم را در بزرگ سالی پذیرفت . در تمام ۶ سال و اندی که از زندگی مشترکمان می گذرد پشتیبانیم کرد و من همیشه مدیون محبت های بی بدیل و تکرار نشدنیش خواهم ماند .

بهراد اگرچه از حیص سن و سال از من کوچکتر است ولی معلم بزرگی بود برایم و مشوق بزرگی . دقت را به من یاد داد و دانسته هایش را بی چشمداشت با من تقسیم کرد ، خیلی از آنچه که امروز به دانستنشان افتخار می کنم از بهراد دارم . پسرم به من یاد داد که می شود بدون نسبت خونی از یک خانواده بود .

نمی توانم از تک تک دوستانم بگویم ، همین بس که هر کدامشان هم دوست فوق العاده ای بوده اند و هم معلم خوبی و حسین از همه بهتر و بیشتر .

همچنان که نمی توانم منکر تاثیر نزدیکانم بر زندگی و شخصیتم شوم همانطور هم نمی توانم تاثیر فیلمهایی را که دیده ام و کتابهایی که خوانده ام و مردان و زنان بزرگی که در تاریخ گذشته یا امروز ایران و جهان نقشی داشته اند را نادیده بگیرم . تاثیر نوشته های نادر ابراهیمی ، سهراب سپهری و فریدون مشیری  در تمام زندگیم قابل مشاهده است و تاثیر دوستان دورترم نیز ، تاثیر اعضای دورتر خانواده نیز و ... . امکان جدا کردن آدمها و مکانها و تاثیراتشان کار محالی ست و من معتقدم شاید اگر در جایی دیگر و شرایطی دیگر با همین کسان و همین اخلاقیاتشان روبرو میشدم ممکن بود تاثیری متفاوت بگیرم .

 

پ . ن ۱ : تاثیرگذارترینها را به دعوت آرمین نوشتم . بازی را که پذیرفتی باید قانونش را نیز رعایت کنی . پس از دوستانم دعوت می کنم از تاثیرگذارترینهاشان بنویسند :

بهراد  ، علیرضا ، اوهام ، بیتا ، شاپرک ، پدیده  و دیگر دوستانم البته

پ . ن ۲ : می خواستم برای برادرم ، بابک و بهراد هم پستهای جداگانه بزنم ولی احساس کردم از حوصله ی خوانندگان تاثیرگذارترین هایم خارج است پس خلاصه کردم احساساتم را .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:56  توسط مهتاب  | 

 

" شکست یک موقعیت موقتی ست . این تویی که با نا امیدیت دائمیش می کنی ."

شاید هیچوقت این جمله را کلاسه بندی شده از پدرم نشنیده باشم ولی آنچه در عمل و در طول دوران زندگیم به من آموخت همواره امید بود و امید بود و امید . پدرم مرد موفقیست ، مردی که می تواند به راحتی الگو باشد . الگویی از ایستادگی ، مهربانی ، سخاوت ، سرسختی و ... و تمام صفات خوبی که یک قهرمان می تواند داشته باشد . قهرمانی که شکست خورد ولی تسلیم شکست نشد ، قهرمانی که شکست خورد ولی آنچنان پله ای از شکست ساخت به سوی پیروزی ، که شایسته نام قهرمانی باشد . پدرم هیچ گاه برای من مردی نبوده که بتواند ایستاده در حیاط ماه را به دو نیم تقسیم کند ولی همیشه انسانی بوده با تحلیلی درست از محیط اطرافش ، مردی بوده که هرچند شکست را در زندگی اجتناب ناپذیر می دانست ولی هیچ گاه شکست نتوانست شکستش دهد . پدرم مرد بزرگیست . قهرمانیست که هیچ گاه کتابخانه ی بزرگش را از من دریغ نکرد ...

پدرم قهرمان من است . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:22  توسط مهتاب  | 

 

طبیعیست که یادم نیاید اولین بار کی دیدمش چون خیلی کوچک بودم ! شاید از خیلی هم کوچکتر ولی دیدمش . از کودکیمان کلی عکس جفتی داریم ، من روی طاقچه ام و او برای حفظم می کوشد ! یا من در حال کشیدن موهایش هستم و یا من در حال لومباندن بیسکوییتم و او لبخند میزند و ... ولی اینها برای همه ی خواهر ها هست . آن چیزی که خواهرم را از دیگر خواهران متمایز می کند سعی او در آموختن بهترین هاست و صبرش و گذشتش . می آموزد بدون بخل و با حوصله ... تقریبن ۵ سالم بود که خواندن را به من آموخت و کل خانواده را از شر من راحت کرد و قبل از شروع مدرسه نوشتن هم میدانستم ... من بزرگ میشدم و او همیشه بزرگتر بود و جلوتر و پر از توصیه . کتاب فلان را خواندی ؟ فلان فیلم را دیدی ؟ و ....

یادم می آید وقتی خواستم تغییر رشته بدهم و ریاضی را کنار بگذارم چه قشرقی راه انداخت ( به کمک برادرم ! ) هر چند تاب سنت شکنیم را نداشت ولی با آن کنار آمد . با همه چیز من کنار آمد ، با اخلاق تندم ، با بی حوصلگی ام ، با شلخته گیم و .... و بهترین خواهر دنیا بود و هست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:58  توسط مهتاب  | 

 

۱۱ ساله ام . قرار است نقاشی را حرفه ای بیاموزم و تحت تعلیم باشم . کلاس خصوصی را دوست ندارم . معتبر ترین آموزگاه در دسترس را انتخاب می کنیم . میروم که بیاموزم . مرد جوانی گروه ما را آموزش می دهد . برایم سلسله مراتب را توضیح می دهد . اینکه اول مداد رنگی را یاد میگیرم , بعد پاستل , بعد از آن آبرنگ و .... می گوید بعد از اینکه همه را آموختم ابزاری را انتخاب می کنم که به روحیه ام نزدیکتر است . پشت میز می نشینم . مدل ظرف میوه ای ست . می گوید رنگ در نقاشی همه چیز است . همان رنگ کن که میبینی . قبل از آنکه به رنگ کردن برسم کلاس تمام می شود و جلسه ی بعد شروع می کنم به رنگ کردن خیار , نمی دانم چقدر ولی می دانم خیلی طول کشید تا در گوشه کاغذ – به سختی – رنگ خیار را با تلفیق رنگهای متنوع بسازم و چقدر سخت بود این ترکیب رنگها با مداد رنگی ... . محو رنگها بودم و مدادها و کاغذم که دستی بر شانه ام نشست . نگاه که کردم مردی را دیدم 45 را رد کرده , موهای سرش ریخته با سبیلی پرپشت و سیاه و شکمی برآمده و البته صورتی گوشتآلو و دوست داشتنی . سلام دادم گفت بلند شو . به نگاه پرسشگر معلم جوانم جواب داد : " می خوام این پیش خودم باشه " و راه افتادیم . به سالن بزرگی رفتیم که دختران و پسرانی پشت سه پایه هاشان مشغول نقش زدن بودند . بر صندلی ای نشاندم و پرسید : " از چه حیونی خوشت میاد دختر من ؟ " . نمی شناختمش ولی معلوم بود که او هم نقاشی یاد می دهد . گفتم : " ببر " . به سراغ کاغذ هایی رفت و از بینشان دو نقاشی چاپی ببر بیرون آورد یکی را انتخاب کردم . به گوشه ای از سالن رفت و از میان تعداد زیادی بوم در اندازه های مختلف بومی بیرون کشید . سه پایه ای نزدیکم آورد و بوم را بر آن مستقر کرد . و من نگاهش می کردم . نقاشی را به بالای سه پایه آویزان کرد و گفت : " با سوال کردن شروع کن " پرسیدم من اینجا چه می کنم ؟ کلاس من اتاق قبلی بود . گفت : " از امروز میایی پیش من . لازم نیست وقتت را تلف کنیم . رنگ روغن یادت می دهم . تو این کاره ای . " گفتم ولی گفتند باید همه را یاد بگیرم . گفت : " تو هرگز برای آموختن همه چیز وقت نداری , آنچه به تو تعلق دارد را بیاموز ".

 

حالا هر بار که قلم بدست میگیرم یادم میآید استاد نقاشیم مرحوم شمیسا ( روحش شاد ) چه درس بزرگی در کودکیم به من داد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:26  توسط مهتاب  | 

 

پرید ! به همین سادگی ! این همه زحمت نوشتن و تایپ کردن به لحظه ای پرید ! به همین سادگی ! انتظار ندارید که بشینم از اول بنویسم ؟

پستم پرید ولی بی خیال ! دم رو بچسب . حالم خیلی خوبه پس به بلاگفا فحش نمیدم  

 

 

 پ . ن : از همه ی دوستهای کامنت گذار عذر می خوام که جواب بعضیها رو نمیدم . تو دنیای واقعی به اندازه ی کافی از مسلمین تندرو می کشیم دیگه اینجا حوصله شونو ندارم . شما ببخشید

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:17  توسط مهتاب  | 

 

کودک که بودم ، برای اینکه از شر ونگ ونگ های شبانه ام راحت شوند طره ای از موی مادر را در دستم نهادند و چه تاثیری هم داشت . بزرگتر که شدم دانستم که برادر بزرگم را نیز به همین ترفند و به کمند موهای دلبرانه ی مادر رام کرده اند .

نوازش موهای لخت و نرم و لطیف مادر عجب خوشآیند بود و خواب آور.

بزرگتر که شدم دیگر نمیشد حتا گاهگاهی شب را با موهای مادر سر کنم پس دستانم را راهنما شدند به سوی موهای خودم . سوال شد برایم پس برادرم چه می کرده ! موهای او که مثل موهای مادر نیست و فهمیدم عروسکی برایش گرفته اند با موهایی شبیه موهای مادر تا همچنان رام بماند .

 نوازش موهای لخت و لطیف خودم عجب خوشآیند بود خواب آور .

نوازش و بازی با موهایم سالهای زیادی و حتا اکنون راهیست برای یافتن آرامش ، شب که می شود حتا اگر دنیایی استرس داشته باشم ، وقتی انگشتانم و موهایم به هم می پیچند انگار سر می خورم به آغوش مادر ، کودک میشوم و آرام و خواب ...

ولی زیباتر از نوازش موهای مادر و آرام بخش تر از بازی انگشتانم و موهایم ، لمس موهای لطیف دخترکیست که موهایش شباهت بی نظیری به موهای من و مادرم دارد . چه لذتی ، چه آرامشی وقتی موهایش را نوازش می کنم و بو می کشم ... دراز می کشد تا کارتون ببیند ، دستانم بی اختیار میان موهایش فرو می رود و موجی از خوشی وجودم را میگیرد ، میگوید : « نکن ! » می گویم : « مامان می خواد لذت ببره ! » می خندد :« باشه لذت ببر » ...

نوازش موهای لخت و لطیف دخترم عجب خوشآیند است و خواب آور ...

 

پ .ن : چند تا کامنت پاک کردم ( برای اولین بار در طول وبلاگ نویسی ) از نویسنده ی وبلاگ راه مسیح . اصلن و ابدن حوصله ی بحثهای مذهبی اونم همراه با تعصبات کورکورانه رو ندارم . وقتی " خرد " رو فاکتور میگیریم میافتیم دست این آدمها ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط مهتاب  | 

 

گل یخ   گل یخ

هر صبح تو می خندی

کوچک و پاکیزه

بر من تو دل می بندی

ای گل یخ شکوفان شو

شکوفان همیشه

گل یخ  گل یخ

پایدار وطن همیشه

ای گل یخ شکوفان شو

شکوفان همیشه

گل یخ  گل یخ

پایدار وطن همیشه

 

 

 

گل یخ رو با صدای فرهاد از اینجا دانلود کنید .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:15  توسط مهتاب  | 

 

حسرت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 3:7  توسط مهتاب  | 

                                                                                                                           

استقلال زلزله محبوب هرچی دله !

بالا باشه ، پایین باشه ، اول باشه ، آخر باشه ، پلی آف باشه یا چهارم باز من استقلالیم !!!!!

 

و این چنین است که استقلالیها همیشه استقلالی می مونند ! حتا اگر تعداد ایمیلهای سوسوی شما پرسپولیسیهای ... ادامه پیدا کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:17  توسط مهتاب  | 

 

کوچک بودم , خیلی ! نه جنگ میفهمیدم و نه کمبود . تنها چیز غیر عادی زندگیمان حضور مهمانهایی بود که بی دعوت می آمدند و می ماندند . کوچک بودم , خیلی ! تصویری و تصوری از جنگ و کشتار نداشتم . همه چیز به کامم بود . نه کمبودی و نه ترسی و نه جنگی . کوچک بودم , خیلی ! از آزادی خرمشهر هیچ یادم نمی آید ولی پایان جنگ را خوب به خاطر دارم . لباس صورتی تنم بود و همه از ته دل می خندیدند . فقط پدر نبود که بخندد . دیر تر آمد . هرچند باز می خندید ولی در خنده ی ما شریک نبود ...

کوچک بودنم تمام شد . فیلمهایی از جنگ که نشان میدادند غر میزدم : " بس کنید ! تمام شد رفت ! فیلم حسابی نشان مردم بدهید ! " کوچک بودنم تمام شد ولی هنوز کودک بودم ...

بزرگ شدم , " آدم " شدم . رای و تبلیغ و کشور و فریاد . گذر زمان و دست تقدیر کشاندتم به خیابان امیر آباد , در میان درگیری . جایی که مردمی از ایران به جان مردم دیگری از ایران افتاده بودند . ترسیدم . از جانم ترسیدم . کتک خوردم . فرار کردم . از دست مردمی از کشورم  فرار کردم .

تازه بعد از آن کودک بودنم تمام شد . فکر کردم چقدر  شجاعت لازم است  رو در روی مردمی از کشوری دیگر که متخاصم است بایستی ؟ چقدر بزرگی می خواهد بروی جنگ ؟ چقدر کرامت می خواهد بدانی میروی که برنگردی ؟ چقدر همه چی می خواهد که دست خالی جلوی در خانه ات بایستی و نگذاری غریبه ای از کشوری دیگر واردش شود ؟

من ؟ من فراری از دست هم میهن چگونه از بزرگی کسانی بگویم که ایستادند ؟ من ؟ من که نبودم , من که ندیدم , من کودک بودم , من کوچک بودم و حالا , حالا که کودک نیستم جز کوچکی چیزی ندارم که کنار بزرگیشان بگذارم ...

من فقط اشکهایی دارم که میریزند , دلی دارم که پر می کشد برای فهمشان و کوچکیم که کنار بزرگیشان است .

 

خدایا به ما توان بده همه چیز را با هم نیامیزیم , آنکه شجاعانه جنگید و رفت سهمی در نکبت امروز ندارد ...

 

 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارم دوردی کش میخانه
هر سویی نظر کردم هر کویی گذر کردم
خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی تا مویه کند شانه

لبخندو سروری کو سرمستیو شوری کو

چون کوزه نگون گشته بشکسته چو پیمانه

تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه

آتش شده در خرمن آی منو وای من

هر خانه نشان دارد خاکستر کاشانه

از زخم جفاکاران خونین شده کاشانه

و ز داد ستم کاران خانه شده ویرانه

هر سو نظر اندازی در یاد کسی افتی

آنها که سبک رفتند زین جا سوی جانانه

آنجا پسری افتاد وآنجا پدری دیگر

آمیخته شده خونها ای وای چه غریبانه

هر سنگ خیابانی پاک از دم یاران است

داده به چنین پاکی چون در ره جانانه

شط می رود آهسته با خاطره ی یاران

آنها که سفر کردند دلشاد از این خانه

خونین شده خرمشهر از خون جوانانش

تا باز شود خرم با همت مردانه

دانلود یاران چه غریبانه

 

پ . ن : اگر به خودم اجازه نوشتن دادم به خاطر متوترکسات بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:59  توسط مهتاب  | 

 

شاید تو بدانی

ولی دیگران نمی دانند

که دوست داشتن تو چقدر قشنگ است .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:7  توسط مهتاب  | 

 

ممنونم از همه ی دوستانی که برای پست قبل کامنت گذاشتن ، چه موافقها و چه مخالفها . ادب حکم می کنه جواب کسانی رو که برام کامنت گذاشتن تو کامنت وبلاگشون بدم ولی اینقدر وقت ندارم که تو وبلاگ تک تکشون برم و همه جا هم چیزهایی شبیه به هم بگم . پس من رو ببخشید که اینجا می نویسم ، در مورد دوم خرداد ، خاتمی و اینکه من چی فکر می کنم .

یکی از دوستان به واقعه ی کوی دانشگاه اشاره کرد و وحشیگری ایکه در اونجا اتفاق افتاد و گفت ما نبودیم که ببینیم .فقط یادش رفت که احتمالن منم یه روزی ( که تصادفن همون روزها بود ) دانشجو بودم ! منم باتوم خوردم. تازه بیشتر ! من ترسیدم . اصلن ترس واقعی رو همونجا تو صدای کر کننده ی موتورها و زنجیرهای تو هوا چرخون شناختم ! تازه اصلن دانشجوی دانشگاه تهران نبودم ! مرام دانشجویی باعث شده بود اونجا باشیم . من و خیلیهای دیگه . ولی راستش من به اون حضور هیچ افتخاری نمی کنم . چون حرکت درستی نبود ، چون به موقع نبود . چون خام بود ، چون صداقت توش موج میزد و تو دنیای سیاست صادقین خام شکست خورده های ابدین .

کوی دانشگاه و وحشیگری شکل گرفته تو اون جریان هیچ ربطی به وحشیگری پلیس تو برخورد با اراذل نداره . یه جوری حرف میزنید آدم فقط اینو برداشت می کنه : " حالا که من کتک خوردم بذار همه بخورن ! من محکم تر خورده بودم ! " جدن قراره این منطق ایران رو نجات بده ؟! شما که از پلیسها هم بدتر شدید تو خشونت پیشگی ...

دوست دیگری بنده رو متهم کرده بود که" هنوز و بعد از ده سال به جای دیدن یک افق مدرن و جدید و منطقی هنوز به گذشته رویایی خود باز می گردید !" البته شعار خیلی قشنگه ولی دوست دارم بدونم این افق مدرن و جدید و منطقی دقیقن چیه و کجاست ؟ اصلن به معیار کی منطقی شده ؟ کمونیستها ؟ اپزسیون خارج از کشور ؟! مجاهدین ؟ اصلن کی گفته اینا بهتر از جمهوریه اسلامین ؟! که گفته کمونیستها آدم نمی کشن ؟ مگه تاریخشون وجود نداره ؟! مگه بعد از به قدرت رسیدن تو روسیه مردم رو قتل و عام نکردن ؟! وقتی قراره یه " تفکر " به جامعه حکومت کنه فرقی نمی کنه چی باشه . مهم اینه که هرچیو که نفیش کنه از بین می بره . کمونیست یه تفکره و هیچ امیدی بهش نیست . از من گفتن ...

گفته بودید انتخاب خاتمی انتخاب بین و بد و بدتر بود ولی شما غافل بودید که همه از یک سیستم هستند و طبیعتن همه عین هم !!!  نمی دونم بعد از رای آوردن خاتمی منتظر چی بودید ، نمی دونم منتظر چه جور معجزه ای بودید که معجزه ی اتفاق افتاده رو ندید ، ندید " بد " خیلی با " بدتر " فرق داره ، ندید میشه یه روز به " بد " به چشم " بدتر " نگاه کرد و یه پله بالا رفت . ندید ، خواستید پر بکشید ، بالی نبود . اینکه ندیدید تقصیر کسی نیست ، اینکه واقعی فکر نکردید تقصیر کسی نیست ، اینکه فکر کردید خاتمی بزرگترین ظالم دنیاست و دیگه رای ندادید تقصیر کسی نیست . اینکه حالا هر روز از عصبانیت دندونهاتونو بهم فشار میدید تقصیر کسی نیست . چون فقط خودتون مقصرید . ولی بدونید هر دفعه که چشمم به صورت خونین اون دختر میافته ، هر دفعه که لگد اون سرباز به اون دختر رو میبینم ، هر دفعه که صدای  پرزیدنت ا . ن رو میشونم لعنت می کنم تمام ایرانی هایی رو که فقط خودشون رو دیدن و نوک دماغشون رو ، چون همه چی تقصیر اوناست ...

نوشته بودید زمان به نفع خاتمی میگذره ، مخالفم . زمان داره به نفع ما میگذره . که بفهمیم فرصت داشتیم برای اینکه به سمت بهبود آرام ، قدم برداریم ولی این کار رو نکردیم . فرصت داشتیم فکر کنیم و نکردیم . حالا وقتشه که فکر کنیم . فکر کنیم به انتخاباتی که میاد ، فکر کنیم به انتخابات شورای شهر تهران که تحریمش کردیم ، که نتیجه س مشخصش الان برامون تکلیف معلوم می کنه ! فکر کنیم کجا خواستیم بپریم که با مخ خوردیم زمین ؟ چقدر خوبه که فکر کنیم به همه ی اتفاقاتی که تو ۱۰ سال گذشته افتاده ، فکر کنیم و ببینیم با خودمون چی کردیم ....

 

پ . ن : متاسفانه ۵ شنبه نتونستم پست بزنم ، دوست داشتم یه پست قشنگ میزدم برای یادبود بزرگ مردان و زنانی که بی چشم داشت برای این کشور جنگیدند ...

 پ. ن : راستی خبر شدین ؟ برابری دیه در دستور کار مجلس قرار گرفت . زنده باد کمپین یک میلیون امضا ، زنده با تغییر برای برابری ، زنده باد زنانی که کتک خوردند و از حقشان نگذشتند ، زنده باد پروین ، زنده باد جلوه ، زنده باد بابک ، زنده باد فریبرز ، زنده باد نسرین ، زنده باد سارا ، زنده باد آسیه ، زنده باد عمران ، زنده باد مریم ، زنده باد ژیلا ، زنده باد شادی ، زنده باد تمام مردان و زنانی که با شعار نفی خشونت برای بهتر شدن این سرزمین تلاش می کنند . زنده باشید زنده بانان .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:7  توسط مهتاب  | 

 

راستش آرمین یه چیزی گفت که به فکر فرو رفتم بعدش تو وبلاگ کمانگیر هم خوندم و بعدش خبر رسیدگی نیروی انتظامی  به جریال میدان هفت تیر رو تو وبلاگ جمهور و آریا دجال و از اون موقع دارم فکر می کنم کار درستی کردیم که عکس این دختر رو اینطور گستره پخش کردیم ؟ چه هزینه ای باید بده به خاطر کار ما ؟ وقتی که به تذکر پلیس اهمیت نداد فکرش رو هم میکرد که کار به این جا بکشه ؟ اگر براش مشکلی پیش بیاد ؟ اگر بش انگ بزنن ؟ اگر تبدیل بشه به یه احمد باطبی دیگه ؟ کی مقصره ؟ کار درست چی بود ؟ عکس العملهامون درست بود یا شتابزده ؟ یا حتا از روی ناتوانی و بیزاری و عصبانیت ؟ از پریشب که کامنت آرمین رو خوندم دارم فکر می کنم چه کاری باید می کردیم که درست تر می بود ...

 

 

 پ . ن : وبلاگ المزخرف عکسهای از مهرورزی !!!!!!!! با اراذل گذاشته که تو هیچ کدوم از خبرگذاریها نبود . دیدنش یه جورایی واجبه . و آدم رو به فکر میندازه چرا پلیس باید کاری کنه که ما دلمون برای کسانی که از دست شرارتها و مزاحمتهاشون آسایش نداشتیم بسوزه ؟!

 پ. ن : یادم نبود امروز دوم خرداد است ، یادم نبود ، نکبت آنچنان کشورم را گرفته که یادم رفته بود ، روزی نه چندان دور که همین ۱۰ سال پیش خواستیم زندگی خوبی داشته باشیم ، بعداز مدتها یکی شدیم انتخاب کردیم و انتخاب خوبی هم بود ، بعد از مدتها ایران دیگر تروریست نبود ، بعد از مدتها قیمتها ثابت بود ، بعد از مدتها صندوقی داشتیم پر از پول ، بعد از مدتها نفسی به راحتی کشیدیم هرچند سختیهای زیادی را متحمل شدیم .... امروز تنها دو سال از روزی می گذرد که ملت ایران به انتخاب گذشته ی خود پشت کردند و تنها در عرض دو سال تمام آنچه با سختی کشیدن ۸ ساله بدست امده بود به باد رفت ، چه چیزی جز حماقت و تحریم مصبب بدبختیهای امروز ماست ؟ وای بر ما ... وای بر شما که ناسزایش گفتید ، وای بر شما که گفتید مگر خاتمی چه کار کرد ؟! خاتمی به ما شخصیت و داد و امنیت ، افسوس که قدرش را ندانستیم و به سخره گفتیم : " سید خندانتونم که کاری نکرد "...

مطلب فراموش نمی کنیم رو از دست ندید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط مهتاب  | 

 

خوشحالم . به چند دلیل . این درگیری دیروز ۲-۳ تا حسن بزرگ داشت . یه تلنگری به غیرت ملت خورد ، باشد که مقبول افتد، تو وبلاگستان هم که شورشی به پا کرد ، مردم هم فهمیدن تعدادشون از مامورهای نیروی انتظامی بیشتره ، فقط کافیه اراده کنن تا کسی نتونه چپ نگاشون کنه . اینا رو همه رو مدیون اون دخترهای عزیز و شجاعی هستیم که دیروز زیر بار حرف زور نرفتن . دست مریزاد دخترها . بازم به شما ( سو استفاده فمینیستی )

ولی همه ی دلایل خوشحالیم به دلایل اجتماعی نیست  واقعیت اینه که :

امید جانم ز سفر باز آمد
شکر دهانم ز سفر بازآمد
عزیز آن که بی خبر 

به ناگهان رود سفر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی

 

چو غنچه ی سپیده دم
شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غم خوارم بازآمد

 

هم چنان  که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگارِ من 

چنان مه نو آمد از سفر

 

من هم  پس از آن دوری
بعد از  غم مهجوری
یک شاخه ی گل بردم به برش
یک شاخه ی گل بردم به برش

...

میشه گفت بعد از ۲۰ روز بابک داره برمیگرده خونه و این خیلی خوشحال کننده ست ، تقریبن یک هفته ست من و هستی داریم میشمریم چند تا شب دیگه بخوابیم و بیدار شیم بابک میاد خونه و بالاخره امشب شب آخره ... فقط میترسم به هواپیماش نرسه ، از صبح داره منو آماده می کنه که ممکنه برای ناهار نرسه ( البته این عادتشه ، آخرشم میرسه ) کلی رفته رو مخم که صبح جلسه داره و اینا . منم گفتم به جلسه بگو من دلم برا زن و بچه ام تنگ شده ! اونم گفت چشم  

خونه تو مایه های برق زدن و ایناست ( البته به قیمت از دست رفتن همون دو زار سلامتی که جهت " پا " کسب شده بود ) فردا ناهارم یه باقالی پلوی مشتی با ماهیچه براش تدارک دیدم . چیه خوب ؟! دلم براش تنگ شده  ! یه کم تحویل که عیبی نداره  

خبرهای خوبم برای شما ایناست :
1- آهنگ بالا , آهنگ " بازگشته " از دلکش بود . اینجا دانلودش کنید .
2- احتمالن ( فقط احتمالن ) یه مدتی ( خیلی خیلی کم ) کمتر میام . دقت کنید فقط احتمال دادم اونم به مدت کم ! پس خیلی هم خوشحال نشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:36  توسط مهتاب  |