تبليغاتX
بی بی مهتاب

بی بی مهتاب

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی

 

بازی جدید وبلاگستان داستانی دارد ها ! ۱۰ بهمن ! از زمین و آسمان دعوتمان می کنند به بازی جدیدشان که خودشان معتقدند بازی نیست !!!!!

چرا باید در شهر کرها فریاد بزنیم ؟ کر ، کر است . هرچه قدر هم که بلند داد بزنی صدایت را نمی شنود . خیلی راست می گویی زبان اشاره بیاموز !!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:58  توسط مهتاب  | 

 

باید کشیده باشیش تا بدانی بد چیزیست این درد ... امیدوارم نکشید هرگز و ندانید چیست این درد ...

 

درد

 

 

 

پ.ن : از جهنم چقدر می دونید ؟ بخونید و بیشتر بدونید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:6  توسط مهتاب  | 

 

 

جهت اطلاع دوستان دلنگران ! سری بعدی بلایای آسمانی هم ما رو خفت کرد ! از طبقه ی دوم افتادم . ۱۲ تا پله رو با کمر تشریف آوردم پایین . پیرو بلایای سابق آرنج دست راستم خورد شد . البته پک و پهلو کمر هم برام نموند . اگر عمری باقی بود و من زنده این روزهای پر از بد بیاری و بدبختی رو گذروندم خوشحال میشم به کامنت هاتون جواب بدم . چون الان دارم با دست چپ تایپ می کنم و البته ایستاده (چون نمی تونم بشینم رو صندلی . یه راست باید افقی شم . ) رفع زحمت می کنم !

 

الفاتحه !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:36  توسط مهتاب  | 

 

مث که برا دست راست من بد اومده .

پیرو بیماری ، پزشکان  و دوستان در همفکریه کامل تصمیم گرفتن به ما سرم وصل کنند !!! بنابراین دست ما سوراخ سوراخ و تیکه پاره شد ولی پرستار احمق نتونست به ما سرم وصل کنه !

و این جوریه که دست راسته من حسابی درب و داغونه و فشارم همچنان پایین !

ولی برای ارثیه من  دلتون رو خوش نکنید من حالا حالاها قصد مردن ندارم که ندارم !!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:41  توسط مهتاب  | 

 

 

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با ماه رخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت كارجهان نيستي است

انگار كه نيستي چو هستي خوش باش ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:55  توسط مهتاب  | 

 

خوب دستم کمی بهتره و فقط جهت اطلاع دوستان ربطی به پیری نداره دردش  . گفته بودم که اتفاقی افتاده براش نه ؟!

اما خبر خوبم که خیلیهاتونو خوشحال می کنه اینه که دوباره سرما خوردم و افتادم تو رختخواب و این چنین شد که تازه فهمیدم فلسفه ی خلقت لپ تاپ چی بوده !

اگه گفتین چی بوده ؟

 

این که شماها بی من نمونید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:45  توسط مهتاب  | 

 

 

 

برای دست راستم اتفاقی افتاده ، درد احمقانه ولی زیادیه . امروز ازش زیاد کار کشیدم و فکر می کنم فردا زیادتر هم کار خواهد کرد بنابراین امیدی نمیبینم به این زودی خوب شه . تنها مرخصی ای که می تونم بهش بدم اینه که از نوشتن معاف کنم پس من رو ببخشید به خاطر جواب ندادن به کامنتها

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:17  توسط مهتاب  | 

 

 

آتش جان ...

 

کاش آتشی میشدم و گرم می کردم تمام سرایم را ،

ایران را ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:48  توسط مهتاب  | 

 

 

حکایت دلگیر برف

 

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی زنگ نیانداخته
بیهوده بر دیوار
* * *
صبح  پیدا شده امّا
آسمان پیدا نیست
* * *
گرته  روشنی مرده برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره
بگرفته قرار
* * *
من دلم سخت گرفتست، از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
* * *
که به جان هم نشناخته
انداخته است
چند خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار
* * *
که به جان هم نشناخته
انداخته است
چند خواب آلود
مشتی تن ناهموار
چند تن نا هشیار
چند خواب آلود

 

 

 

 

ترانه ی برف رو با صدای فرهاد از اینجا دانلود کنید .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:23  توسط مهتاب  | 

 

ساعت از ۲ گذشته و من هنوز بی خواب کنار پنجره نشستم یکی دوساعته اینجا نشستم و تهران رو نگاه می کنم . برف بند اومده و تا جایی که میشه دید همه چیز سپیده . آسمون شب اما سرخه . از سپیدیه برفه ؟!!!

یه ماشین داره از تو کوچه خیلی خیلی آروم میگذره . گیر میکنه و می مونه . هی گاز و گاز و گاز ... گویا دو نفرن . یکی پیدا میشه و سعی می کنه هل بده و من دارم فکر می کنم دیوونه بودن که تو این هوا و این موقع شب اومدن بیرون ؟! نمی تونن ماشین رو دربیارن . ولش می کنن و میرن ... و من همچنان بی خواب .

کنار شوفاژ میشینم و پشتم رو می چسبونم بهش . چه گرمای دلپذیری ... چرا من تو این یه هفته ۱۰ شب گذشته حتا یه شب خوب و کامل نخوابیدم ؟! زانوهام رو بغل می کنم . سرم رو میذارم روشون و خوابم میبره ...

از خواب میپرم یهووو . هیچ خبری نیست و همه جا ساکته . رو زمین خوابیدم . پا میشم میرم رو تخت خوابم و چشمام رو می بندم . می چرخم اونوری میشم . بی فایده ست لحاف رو می کشم رو سرم . بی فایده ست ! بلند میشم ساعت نزدیک پنجه . میشینم کنار پنجره . دوباره داره برف میاد و من باز بی خوابم ...  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:12  توسط مهتاب  | 

 

برفها زیر پایم می شکنند و از صدای شکستنشان جانی تازه میگیرم ... چه دردناک است که شکستشان جانی تازه ست برای من ولی باید بپذیرم که خودخواه تر از آنم که بگذارم برفها تمیز و دست نخورده خودنمایی کنند بی آنکه زندگی را به من سپرده باشند ...

 

 

 

پ.ن : جمهور عزیز حرفی زد و عمل نکرد و دستم رو گذاشت مین پوست گردو ! یه مدت دیگه هم به خاطر گیس سپید بی بی این قالب بی رنگ و رو را تحمل کنید تا شاید حسی پیدا کنم و رنگ و رو و شادی بهش تزریق کنم.

 

 

یه پ.ن دیگه : البته دست جمهور درد نکنه ولی از قدیم گفتن : کار را که کرد ؟ آنکه تمام کرد !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:18  توسط مهتاب  | 

 

برف برف برف برف ...

 

امروز حالی کردم اساسی . آدم برفی درست کردیم ، با دخترهامون برف بازی کردیم . من با بچه های محلمون یه دور کامل جنگ برفی انجام دادم و ...

چیزی لذت بخشتر از برف و زمستون هم هست ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:16  توسط مهتاب  | 

 

من اینجام ! البته خیلی وقته اینجام ولی حس و حال پست زدن نبود ... دفعه ی اولی که اومدم خوندم علی رو گرفتن . علی کلائی . کل حسم رو از دست دادم . بی خیال شدم و رفتم . دفعه ی بعدش بی نظیر بوتو رو ترور کرده بودن و بعدش ...

 

خیلی زندگی تخمی تخیلی ای داریم . هیچ اتفاق خوبی نمیافته . نوار غزه هر روز کوبیده میشه . عراق هر روز بمب گذاریه ، تو ایران هر روز آدمها گم و گور میشن و ... مرده شور این زندگی رو ببرن که روتو به هر طرف می کنی عقت میگیره ...

گیریم من باشم صلح که نیست این بودن سخت احمقانه ست ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:44  توسط مهتاب  |