تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

لیلی و مجنون

 

کودکی بودم شاید ۸- ۹ ساله و فیلمی دیدم با عنوان " لیلی و مجنون " . آنچه در خاطرم مانده ست از فیلم چیز زیادی نیست ولی سکانسیش را نمی توانستم هرگز از خاطر برانم . مجنون را شلاق میزنند و پشت لیلی خون الود میشود و با هر ضربه ردی از خون پشت لیلی را زخمی می کند . هرچند کودک بودم اما نهایت عشق را میدیدم ....

حالا بزرگ شده ام ( شاید هم پیر ! ) . زندگی ای دارم معمولی ، روزی آفتابی و روزی ابری . روزی دلشاد روزی دلتنگ و ... . ولی آنچه راضیم می کند لمس آن عشق افلاطونی اینجاست . در همین نزدیکی ... شاید در خاطرم هم نمی گنجید روزی لیلی ای باشم که مجنونی دارد ...

آری، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پایان راه  نا پیداست

من به پایان نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

دوستت دارم ...

 

 

پ.ن : همین امشب به تمام کامنتهای پر مهرتان پاسخ خواهم گفت

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط مهتاب  |