|
||||||||||
|
|
" پا " بچه بودم ، بابا بزرگ زنده بود ، از درخت انجیر حیاط پشتی میرفتم بالا و انجیر میچیدم ، از درخت گوجه سبز جلو در میرفتم بالا .... تمام بچه گیم در حال بالا رفتن از درخت و در و دیوار بودم و چه لذتی داشت فتح بلندی . مهتاب اینجا ، مهتاب اونجا ، مهتاب همه جا ! کافیه یک لحظه چشماتونو ببندید و باز کنید و ببینید مهتاب تو بلندترین نقطه ی موجود در محدوده ست ... راهنمایی بودم . به پسر عمه ام درس میدادم تابستون ، تجدید شده بود . عمه تو ایوون فرش پهن کرده بود رو به حیاط ( حیاط که چه عرض کنم ! باغ ) . تمرین میدادم بهش و د برو که رفتی ... تمام درختهای باغ رو حفظ بودم ... دبیرستانی بودم . طبقه ی دوم بود خونه مون ، کلید نداشتیم موندیم پشت در ، از دیوار رفتم بالا و ... . با پسر همسایه تو کل کل شرط بستم که می تونم از پنجره ی خونه ی خودمون بپرم تو حیاط اونها و تو حیاط خودمون نیافتم و پریدم و شرط رو بردم ... دانشجو بودم ، آخر ترم بود ، نه تحقیق تحویل داده بودم و نه برنامه ای نوشته بودم . با پررویی نمره هم می خواستم . استاد گفت غیره ممکنه ، حتی ۲۵صدم . گفتم استاد غیر ممکنه غیر ممکنه . من نمره می خوام اونم بالا . گفت حرف محال نزن . گفتم من محال حالیم نیست نمره می خوام . از پنجره ی طبقه ی سوم پایین رو نگاه کرد گفت بپر پایین بهت ۲۰ میدم . گفتم میپرم . گفت نمیپری . گفتم بپرم . گفت بپر ۲۰ بگیر . پنجره رو باز کردم .پامو گذاشتم رو شوفاژ . تو قاب پنجره وایسادم . آماده ی پریدن و خدایا به امید تو . دست انداخت کمرمو گرفت هلم داد تو کریدور . گفت دختر تو دیوونه ای ! نپریدم ولی ۱۶ شدم ... تابستون بود ، همین تابستون گذشته . کوههای جواهر ده رو با صندل پاشنه بلند گز کردم . نفر اول گروه ، جلوتر از همه ی اونایی که جونتر بودن و کتونی پاشون بود ... بهاره ، از همه ی اینها چیزی نگذشته ولی دیگه حتا نمی تونم راحت بشینم . پام درد می کنه ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |