|
||||||||||
|
|
او رفت و من نیز ...
امشب خیلی حرف بود واسه گفتن ، دوچرخه اسلامی ، لباس اسلامی ، جنگ اسلامی و خلاصه کلی چیزهای اسلامیه مسئله دار ولی حسش نیست بگم . فکر می کنم این همه ، همه گفتن چی شد ؟! هیچی . هر روزم بیشتر فرو میریم تو بدبختی . ذهنم مغشوشه . احساس می کنم همه فقط دارن ادا در میارن که اوضاع خوب نیست ، احساس می کنم تب روشنفکری همه رو گرفته ، هیچ کس دیگه اهل عمل نیست . هر کس ۴ تا کتاب گذاشته جلوش ، ۴ تا جمله از ۴ تا فیلسوف از بر کرده و می خواد با فکرش ! وضع رو عوض کنه ... غصه ام میگیره . به نسل پیش از خودمون نگاه می کنم . میبینم همه شاکین ولی اینقدر اسیر زندگی شدن که بی خیال وضع مملکتن ( نمی تونی هم بهشون حالی کنی با تغییر وضع مملکت زندگی شمام تغییر می کنه ) . نسل خودمون هم که تو کوی دانشگاه و سر انتظاراتشون از اطلاحات حسابی رفتن تو لک ، وا دادن ، جا زدن . از اون نسل فقط اونایی موندن که تریپ روشنفکری برداشتن . اما نسل بعد از ما ... یه مشت یاقین که نمی تونی باهاشون دو کلمه حرف بزنی . فقط می خوام اعتراض کنن و هوار بکشن ولی نمی تونی این اعتراضشون رو جهت بدی . معترضن فقط همین . و من دیگه امیدی ندارم ... دیگه به آینده ی ایران هیچ امیدی ندارم ... از امروز ترانه ی تنهاییم این خواهد بود : خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ...
پ . ن : چلسی ، منچستر رو یک بر صفر برد ... طفلکی فرگوسن عزیز من
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |