تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

خسته ام

خسته ...

خاک می شوم و از من

جز یادی

از خواستن با هم بودنی نمی ماند ...

*******************************************

بدجوری داره از آسمون برامون میباره ! امروز چاقو از دست مامانم در رفت و خورد به پاش و بدجوری تیکه پاره اش کرد ... امروز همه اش با مامانم بودم ، البته کلی التماس کردم تا خانوم افتخار داد بریم دکتر ... هستی هم که تب داره و خارش ، طفلی بچه ام یهو نصف شد ، تمام امروز رو دست تنهای دست تنها بودم با یه بچه ی مریض بهونه گیر و یه مامان پا درب و داغون دکتر نیا ! و البته یه ای چلاق و یه کمر در حال ترک خوردن !

نمی دونم چرا ازم انتظار دارید حوصله داشته باشم و فکرم کار کنه و پست درست و حسابی بزنم ؟!خسته ام ...

 

پ.ن : بر و بچه های کمپین قانون بدون سنگسار دست مریزاد که امروز جدن کولاک کردید با حکم لغو دو تا سنگسار تاکستان

 



 نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط مهتاب  |