تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

توضیح

 

ساعت از سه بعد از نیمه شب گذشته ، به تمام کلینیکهای شبانه روزی که در محدوده هستند سر زدیم ، همه بسته بودند ، دکترهای کلاه بردار ! آدرس هیچ بیمارستانی رابلد نیستیم ، شاید هم بلدیم و مغزهامان هنگ کرده اند ، از تب می سوزد و از سرما می لرزد ، دخترم را می گویم ، هستی . نمی دانم چند بار تکرار کردم " خاک بر سرم بابک چی کار کنیم ؟ " و نمی دانم چندبار شنیدم " الان یه جایی رو پیدا می کنم ." نمی دانم و نمی دانید چه گذشت بر ما تا در خیابانی که نمی دانستیم کجاست بیمارستانی پیدا کردیم ...

فکر نمی کردم پزشکِ در دسترس را همان پزشک معنی کنید که کردید !

بگذریم ...

اما داستان رفتن ! همه چیز آماده است فقط مانده من ! من که تا پیش از آماده شدن مقدمات ، اوضاع خوبی داشتم ولی حالا دیگر ندارم ! می ترسم ، شک کردم ، و وقت می خواهم برای اینکه با خودم کنار بیایم که تا مدتی دیدن خیلی چیزها را از دست میدم و برای همیشه کنارشان بودن را ، برایم راحت نیست این کنار آمدن ولی هرچه می گذرد مطمئن تر میشوم که اگر بمانم دخترم ضرر خواهد کرد ...

بلاگرولینگ برایم لود نمی شود به نظرم باید برگردم بلاگرد خودمان ! اینطوری پیش برود دوستان زیادی از من دلگیر می شوند . خدا بخواهد تب دخترم پایین آمده و باز به خانه ی بلاگفاییم سرک خواهم کشید .

 



 نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 توسط مهتاب  |